تبلیغات
اموزشی

جملات آموزنده

چهارشنبه 17 آذر 1389 09:18 ب.ظ

نویسنده : هنگامه 73

 

خوشبختی به کسی روی می آوردکه برای خوشبخت کردن دیگران می کوشند

******************

 

داستان غم انگیززندگی این نیست که انسان ها فنا می شونداین است که آنان ازدوست داشتن بازمی مانند

******************

دریا باش اگرکسی سنگ به سویت پرتاب کردسنگ غرق شودنه آن که تومتلاطم شوی

******************

چه ساده با گریستن خویش زادمی شویم وچه ساده با گریستن دیگران ازدنیا می رویم وازمیان این دوسادگی معمای می سازیم به نام " زندگی"

******************

کاش دردنیاسه چیزوجودنداشت:غرور، عشق و دروغ

آن وقت کسی ازروی غروربرای عشق دروغ نمی گفت.

******************

هیچ ووقت به کسی که غم سنگین داردنگومی دانم:چه حالی داری چون درواقع نمی دانی

******************

یادت باشدگاهی اوقا ت به دست نیا وردن آنچه می خواهی نوعی شانس واقبال است

******************

 

ازصمیم قلب عشق بورزممکن کمی لطمه ببینی اما تنها رااستفاده بهینه ازحیات همین است

 

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سرگرمی

پنجشنبه 11 آذر 1389 09:25 ب.ظ

نویسنده : هنگامه 73

 

سرگرمی

 

خنگول:می خواستن اعدام کن میگن:حرف آخرت چیه؟

میگه لعنت به کسی که

 چهارپایه رابرداره

 

 

 

زن به همسرش میگه اگه یک ماه کامل مجبور بشی تویک جزیره ی متروکه به تنهایی زندگی کنی چه حالی بهت دست می ده؟

مرد:ازخوشحالی غش می کنم                                                                                                                                                                                                                       

پسری درآزمون کنکورقبول نشد.پدرش که حسابی عصبانی شده بودوگفت:قول داده بودی که قبول بشی ومن برات اتومبیل بخرم حال فقط به من بگو

دراین مدت به جای درس خوندن چه کارمی کردی؟

پسر:تمرین رانندگی

 


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دسته گلی برای مادر

پنجشنبه 11 آذر 1389 09:24 ب.ظ

نویسنده : هنگامه 73

 

مردی وارد گل فروشی شدتادسته گلی برای مادرش بخرد. مادرش در شهردیگری زندگی می کرد ومی خواست دسته گل رابا پست برای مادرش بفرستدوقتی ازگل فروشی بیرون آمددختری رادیدکه کناردری نشسته وداشت گریه می کردمردنزددختررفت وازاوپرسید دخترخوب چرا گریه می کنی ؟دخترگفت :می خواستم برای مادرم یک شاخه گلی بخرم ولی پولم کم است.مردلبخندزدوگفت:با من بیا من برای تودسته گل قشنگی می خرم تا آن رابه مادرت هدیه بدهی وقتی ازگل فروشی خارج شدن دختره درحالی که دسته گل رادردستش گرفته بودلبخندی ازخوشحالی به لب آوردمردبه دختر گفت:می خواهی تورا برسانم؟دخترگفت:نه تاقبرمادرم راهی نیست مردباشنیدن این حرف بغض گلوش گرفت مردنتوانست حرفی بزنداشک ازچشمانش سرازیرشدودسته گلی که برای مادرش خریده بودخواست با دست خودش به مادرش تقدیم کندوراه افتادتا به مادرش هدیه بدهد                                                     

جمله ی پایانی

به جای تاج گلی بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری :شا خه ای ازآن همین امروزبه من هدیه کن


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عجب صبری خدا دارد !

چهارشنبه 10 آذر 1389 02:21 ب.ظ

نویسنده : هنگامه 73

 

 

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یك لحظه اول ، كه اول ضلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، برروی یكدگر ، ویرانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
كه در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پیمانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
كه میدیدم یكی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمانرا واژگون مستانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت میپذیرفتم ،نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمایان ،سبحه صد دانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان ،هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو ،آواره و دیوانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اكر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش كبریایی ، با همه صبر خدایی ،تا كه میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یك ناروا گردیده خواری میفروشد ،گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
كه میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم كش ،بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فكری ، در این دنیای پر افسانه میكردم .


عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتكاریهای این مخلوق را دارد ، وگرنه من بجای او چو بودم ،یكنفس كی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

داستان جالب

سه شنبه 9 آذر 1389 05:22 ب.ظ

نویسنده : هنگامه 73

 

زن وشوهری بیش ازشصت سال با یکدیگر زندگی مشترکی داشتند آنها همه چیزرا به طورمساوی بین خود تقسیم میکردند درموردهمه چیز باهم صحبت میکردند وهیچ چیزی رابین هم مخفی نمیکردند مگریک چیز، یک جعبه کفشی دربالای کمد پیرزن بودکه ازشوهرش خواسته بود هرگز آنرابازنکند ودرمورد آن هم چیزی نپرسد همه این سالها پیرمرد آن رانادیده گرفت اما سرانجام پیرزن به بستربیماری افتاد وپزشکان ازاوقطع امید کردند درحالی که بایکدیگر امورباقی رارفع ورجوع میکردند پیرمرد جعبه کفش را ازبالای کمد آورد نزدهمسرش برد پیرزن تصدیق کردکه وقت آن رسیده که همه چیزرا درمورد این جعبه به شوهرم بگویم واز او خواست در آن جعبه را باز کند وقتی که پیرمرد درجعبه رابازکرد دو

عروسک بافتنی ودسته ی پولی به مبلغ نودو پنج هزار دلار پیداکرد. پیرمرد دراین مورد ازهمسرش سوال کرد ،پیرزن گفت : هنگامی که قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت: که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم ویک عروسک ببافم ، پیرمرد تحت تاثیر قرارگرفته بود تمام سعی خودراکرداشک هایش سرازیرنشوند.فقط دوعروسک درجعبه بودفقط همسرش دوباردرتمام این سال های زندگی مشترک ازاورنجیده بودازاین بابت دردلش شادمان بودسپس به همسرش روکردگفت عزیزم این دومورد عروسک ها بوده ولی درمورد این پول چیزی نگفتی این ها ازکجا آمده اند پیرزن درپاسخ گفت: آه

عزیزم این پولی است که ازفروش عروسکها به دست آورده ام .                                                                               

نتیجـــــــــــــــــــــــه :زنگی چیزی جز صبر وتحمل نیست.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

علمی

جمعه 5 آذر 1389 08:30 ب.ظ

نویسنده : هنگامه 73

آدم های بزرگ ، آدم های متوسط ، آدم های کوچک


    آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند.

    آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند.

    آدم های كوچك پشت سر دیگران سخن می گویند.

    

    آدم های بزرگ درد دیگران را دارند.

    آدم های متوسط درد خودشان را دارند.

    آدم های كوچك بی دردند.

    
 
    آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند.

    آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند.

    آدم های كوچك عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.

    

    آدم های بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند.

    آدم های متوسط به دنبال كسب دانش هستند.

    آدم های كوچك به دنبال كسب سواد هستند.



   آدم های بزرگ به دنبال حل مشکلات دیگران اند.

  آدم های متوسط به دنبال حل مشکلات خود هستند.

  آدم های کوچک به دنبال مشکل درست کردن برای دیگران اند.

    

    آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند.

    آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند كه پاسخ دارد.

    آدم های كوچك می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند.

    

    آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند.

    آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند.

    آدم های كوچك مسئله ندارند.

 
    آدم های بزرگ انتقادات دیگران را به جان می خرند.

   آدم های متوسط از دیگران انتقاد می کنند.

   آدم های کوچک ، گوش شنیدن انتقاد ندارند.
    

    آدم های بزرگ سكوت را برای سخن گفتن برمی گزینند.

    آدم های متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند.

    آدم های كوچك با سخن گفتن بسیار، فرصت سكوت را از خود می گیرند.

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -